شنبه 30اردیبهشت91
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
بعد یه غیبت طولانی برگشتیم.
دیروز یعنی شنبه خواستم آویسا خانوم رو ببرم موهاشو کوتاه کنم. اول قرار بود با آژانس بریم. بعد خاله مریم زنگ زد و گفت مارو می رسونه. تو ماشین کلی با خاله بازی کردی.بعد که رسیدیم خونه زنگ زدم و آرایشگاه وقت گرفتم. لباسامون رو پوشیدیم و راه افتادیم وقتی وارد کوچه شدم خواستم تو رو بزارم زمین تا باهم دیگه راه بریم که یک دفعه نمیدونم چی شد. پاهام سر خورد با تمام نیرو سعی کردم آویسا رو تو بغلم نگه دارم. اصلاً نمیدونم چی شد.پاهام رفت تو جوب. تمام لباسهام خاکی شد. کفشم پاره شد. مانتوم پاره شد. آویسا رو تو بغلم نگه داشتم بچه ام طفلی ترسیده بود و گریه می کرد. هی تمام بدنش رو نگاه می کردم ببینم چیزی نشده باشه. خلاصه خیلی حالم بد بود. این شهر ما هم که خیلی مردمش بی معرفتن یکی نیومد بگه چی شده؟ حالت خوبه ؟ خدا خیلی به ما رحم کرد. بعد از کلی شوک و دل نگرونی آویسا رو بردیم آرایشگاه. تو بغلم نگهش داشتم تا مو هاش رو کوتاه کنن. خیلی قیافش بامزه شده بود.این اولین باری بود که موهاش رو کوتاه میکردم. عزیزم مبارکت باشه. انشاالله همیشه سالم و تندرست باشی و خدا حافظت باشه.




شنبه 30اردیبهشت91
